تعداد بازدید: 1031
تعداد نظرات: 0

مشــتبی

 جابر محیط
از پله های اتوبوس که بالا آمدم احساس کردم وارد کشتی تایتانیک شدم و اندازه 6 تا ترمینال غم و غصه مثل بختک افتاد بیخ گلوم. اگر الناز باهام نبود جابجا سکته می کردم. تا چشمم به هیبت راننده افتاد، با آن عینک آفتابی ریبون و شکمش که افتاده بود روی فرمان، از ترس مردم. تازه دو سه تا از دکمه های پیراهنش را باز گذاشته بود که آدم چندشش می شد. از سیبیل هاش معلوم بودش که مهمترین سند افتخار زندگیش همین هاست و انگار اجاره کرده بود تا هر دو دقیقه یک بار سر سیبیل ها را بدهد بالا آن هم با چه وسواسی. اتوبوس پر بود از سرباز. شاگرد اتوبوس قیافه خیلی جالبی داشت. سی و هفت هشت سالی داشت. طوری پاشنه کفشش را خوابانده بود که پیش خودش فکر می کرد قیصرقیصر که می گویند ایشونه و بهروز وثوق مال توی فیلم هاست.
نتوانستم بشمارم شلوارش چند تا جیب داشت. یک تی شرت پوشیده بود که 16 تا قلب تیر خورده رویش بود، تازه روی بازوهاش هم چند تا اضافه کشیده بود از این قلب های زلیخایی. اینقدر آئینه نصب کرده بودند جلو راننده و شاگرد که امکان فرار از چشمان نافذشان نبود. صد بار به خودم لعنت فرستادم که سارا خانم دانشگاه رفتن و درس خواندنت چی بود؟
شاگرد اتوبوس که فهمیدم اسمش مشتبی است (مجتبی) طوری که من و الناز ببینیم هی بازوهای تیر خورده اش را نشان می داد و فرت و فرت سیگار می کشید. ایستاده بود توی رکاب و فیگور 8 در 6 گرفته بود. منو الناز هر دو تا چشمش را گرفته بودیم؛ کم مانده بود به ما سیگار تعارف کند. خنده ام می گرفت وقتی چای می خورد ته مانده چای را از پنجره اتوبوس می ریخت بیرون و دوباره پر می کرد؛ هر بار هم به ما تعارف می زد. دلم می خواست سر خودم را بزنم به شیشه ماشین.
 الناز شیطان تر از این حرف ها بود. هر از گاهی لبخند نیم بندی تحویل مشتبی می داد و او دور از چشم ناصر خان - راننده اتوبوس - هی سیگار و فیگور و تعارف چای.
دو سه ساعتی که گذشت اتوبوس برای شام کنار یک رستوران ایستاد. به اندازه ای شام و خوردنی همراه داشتیم که همه سربازان و ناصر خان و مشتبی را دعوت کنیم. الناز که حالا شده بود همان شیطان همیشگی یه تکه مرغ سوخاری با خیار شور و گوجه را به مشتبی تعارف کرد و با ناز و عشوه خاصی گفت: آغا مشتبی قابل شما رو نداره – وای خدای من این بچه داشت خودش را تلف می کرد. من می ترسیدم بلایی بر سر خودش بیاورد؛ مشتبی توی رستوران دو بار از من و یک بار از الناز خواستگاری کرد و مانده بودیم چی جواب بدهیم.
دست خطی که بیشتر به این دعانویس ها می ماند گذاشت روی میز ما و با شرم خاصی که نمی دانم از کجا آورده بود گفت: این مال شماست و رفت و من نفهمیدم برای من بود یا الناز.
الناز نامه را بلند بلند می خواند: سلام خانوم. من شما را برای ازدواج کردن انتخاب کرده ام و شما را لایق ازدواج با خودم می دانم. اگر اجازه بدهین با مادرم اینها تشریف بیاوریم خانتان و تا وختی که میخواین پیاده بشین هم وخت دارین حتمن حتمن شماره تلفنتان هم بدهید. البته من چن بار قبلن آشق شده ام ولی متاسفم هیچکدام قبلن لایق من نبودن. زیاده زحمت نمیدم فقط شماره تلفن فراموش نشود.
پس معلوم شد این قلب های تیر خورده روی پیراهن و بازها هرکدام یادگار یک عشق نافرجام است. داشتیم از خنده می مردیم. الناز گفت: من که مثل قبلی ها خودم را لایق مشتبی خان شما نمی بینم، بی زحمت شمارتو بده تا این وصلت خجسته سر بگیره. اگر بابام آنجا بود بیخ تا بیخ سرم را می برید. فردا صبح وقتی خواستیم پیاده بشیم راننده اتوبوس از ما بابت کارهای مشتبی معذرت خواهی کرد.
ظاهرا» همه حرکات ما را دیده بوده و این کار هر روز صبحش است که از یکی دو تا مسافر دختر بابت کارهای مشتبی معذرت خواهی کند. دو سه ماهی که توی خوابگاه بودیم داستان مشتبی سوژه بود و از نامه اش صدها نسخه کپی شد. خیلی دلتنگ مامان بابا بودم. الناز می گفت: دیوونه اگه شماره تو داده بودی مشتبی الان برامون شارژ می فرستاد. چند روز تعطیلی پشت سرهم با الناز قصد داشتیم برویم مرخصی و دل دل می کردیم دوباره به پست مشتبی نخوریم. از ترس، بلیط های ردیف وسط اتوبوس را گرفتیم. اول صبح رسیدیم خانه. مامان داشت برای ناهار، فسنجون؛ غذای دوست داشتنی مرا درست می کرد. داشتم ذوق مرگ می شدم. اینقدر هوایم را دارند. مامان از توی آشپزخانه گفت راستی سارا امشب عقد کنون دعوتیم، خودتو آماده کن. فضولانه از جا پریدم و گفتم برای کی؟ مامان گفت ریحانه دختر دایی بابات (دختر دایی منصور) و من جمله همیشگی ام را گفتم وای مامان حالا من چی بپوشم که اگر بعد از دو ماه تازه نیامده بودم مامان حتما» می گفت کفن.
رسیده بودیم خانه دایی منصور. ریحانه که به قول خودش 40 خزان را پشت سر گذاشته و از جمال سهمی نبرده بود به خوشامد گویی آمد و الحق که شادمانی می کرد. بزن و برقصی راه انداخته بودیم دیدنی. خانواده داماد هنوز نیامده بودند.
 نیم ساعتی گذشت، زنگ زدند. فرهاد از توی بالکن نگاه کرد و گفت: خونواده دوماد اومدن. در یک لحظه و در یک اقدام خودجوش همه مرتب و منظم شدیم. یا الله یا الله بفرمائید بفرمائید، یا الله خوش آمدید خوش ..... لشکر خانواده داماد؛ مادر داماد و پشت سرش پدر داماد وارد شد و داماد با یک دسته گل بزرگ که پشت آن پنهان شده بود.
یک لحظه قیافه مشتبی شاگرد اتوبوس را دیدم. نفهمیدم چطوری شماره الناز را گرفتم به اتاق خواب فرار کردم، الناز از پشت تلفن جیغ می کشید و با خنده می گفت شلوار مشتبی چند تا جیب داره؟ گفتم دیوونه من فرار کردم نمی دونم این مشتبی از کجا ریحانه رو پیدا کرده.
 الناز فوری اعتراف کرد که آن شب توی اتوبوس وقتی من خواب بودم شماره ریحانه رو از توی گوشی من استخراج و به مشتبی داده که این موضوع از استخراج یک چاه نفت برای ریحانه بیشتر ارزش داشته. باور کردنی نبود، ما با مشتبی فامیل شدیم. آن شب من خودم را از چشمش پنهان کردم، وصلت سر گرفت و حالا این راز سال هاست بین من و الناز و مشتبی و البته ناصر خان دست به دست می چرخد و مشتبی بابت حق السکوت هر از گاهی چیزکی برای من و الناز می خرد؛ البته برای الناز بیشتر. 
ارسال نظر جدید

نام

ایمیل

وب سایت

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:




مطالب شماره 65 مجله اطلسی ها

در اولین شام عاشقانه تان اشتباه نکنید
علت لرزش دست چیست؟
اشتباهات رایج موقع استحمام
صاف کردن مو در خانه؛ آرزوی خانم ها
با لب های ترک دار زیبا نیستید!
رازهای ناگفته 4 سال کارتن خوابی یک دختر جوان؛ حس مان قشنگ بود و دلسوزانه، ولی راهش را بلد نبودیم
خانه های پوکر یا قمارخانه های زیرزمینی
گفت و گوی اختصاصی با بهزاد و فرزاد مرادی، خواننده هایی با صدای ماندگار؛ نوزده سال هم نوایی با رستاک
تست قبل از تزریق پنی سیلین، حیاتی است
گفت و گو با یک مددکار اجتماعی در مورد شب اعدام متهمان؛ تنها نیکوکاران از مرگ استقبال می کنند
یک پرده از آرزوی دختر شهید مدافع حرم، سید احسان میر سیار؛ رویای زینب خواهد آمد
همسرتان اولویت زندگی شماست
سیامک سپهری سرپرست گروه رستاک در گفت و گوی اختصاصی با اطلسی ها: موسیقی، مرز نمی شناسد
مؤدب برانید
نوروز 96 با کلاه قرمزی،‌ فیتیله و عموپورنگ
هشدارهای پلیسی؛ راه های پيشگيري از سرقت خودرو
گفتگو با جاسم غضبانپور؛ عکاس هشت سال دفاع مقدس: عاشق این سرزمین و مردمش هستم
ماست؛ خوراکی همه فن‌حریف
خوش چهره ترین انسان روی زمین
نمکدان کاغذی
مشــتبی
آیا خروپف نشانه بیماری است؟
مادرانی که 34سال اشتباهی دخترانشان را بزرگ کردند
تبدیل شدن یک جرثقیل در هلند به هتل
آرزوی بره کوچولو
گـل روی شـاخه زیباسـت
اطلسی ها
علائم سرطان سینه و راه‌های تشخیص آن؛ سرطان سینه در کمین سلامتی
چرا گاهی لازم است، گریه کنیم؟ چند می گیری گریه کنی
پس کوچه های اطلسی
راه رفتن در خواب؛ از نشانه‌ها تا درمان
لی پوشان خوش تیپ
آدم‌های دوست‌داشتنی چه عادت هایی دارند؛ دوست داشتنی عزیز دوستت دارم
تازه های دنیای مجازی
اشترودل سیب و وانیل
کیک قالبی کدو‌تنبل
پیلاتس؛ ورزشی برای رهایی از کمردرد
چه کار کنیم تا همسرمان چشم بسته اعتماد کند؟ بدون شرط دوستت دارم
توصیه های هفتگانه علم برای میلیاردر شدن
دات نت نیوک فارسی