تعداد بازدید: 1217
تعداد نظرات: 0

یک شب هزار شب نمیشه

یک شب هزار شب نمیشه
سمیرا اسکندرپور
خودکار را برداشتم و روی یکی از کارت ها اسم عمو این ها رو نوشتم. خاله گفت: گلم اگه بدونی سحر برای دیدن تو توی لباس عروس چه قدر لحظه شماری می کنه! دیشب نمی خوابید که... هی می گفت مامان یعنی دلارام چه شکلی میشه؟
مهناز -دوست صمیمی ام- هم که کنار خاله نشسته بود و سرش رو توی کارت ها کرده بود، با شنیدن این حرف گفت: ای وای حتماً خیلی خوشگل میشی...
خاله از ته دل خنده ای کرد: دلارام به خدا من هم دلم می خواهد زودتر اون شب رو ببینم....
از دیدن صورت شاداب و پر شوق و ذوق خاله و مهناز، من هم که چند هفته ای می شد خوشحال بودم در دلم هیجانی افتاد.  خندیدم. گفتم: دعا کنید اون شب خوب بگذره.
خاله کارت ها را که روی پاهایش گذاشته بود رها کرد و دو دستش را رو به آسمان گرفت و گفت: به حق تمام مهربونی های دلارام، ای خدا اون شب، همونی بشه که دلارام می خواهد. و بعد دو دستش رو روی صورتش کشید. مهناز هم با صدای بلند گفت: ایشالا...
وقتی سحر سر رسید و نشست کنارم با دو دستش صورتم را گرفت و بوسید. گفت: سلام خوشگل خانم. بابا مُردیم! پس چرا نمیرسه شب عروسیت...؟!
سرم را برگراندم و با خنده به صورتش چشمکی زدم.
دوباره گفت: ببینیم دلارام که از همه ما خوشگل تره، اون شب چه طوری می خواهد مثل نگین بدرخشه هاااا.
گفتم: مگه حالا باید بدرخشم؟!
شاید فکر می کنیم اگه همه بدونن ما زیبا هستیم به آرامش می‌رسیم... آرامشی که هیچ وقت با این کار به دست نمیاد...
سحر گفت: پس چی؟ باید بدرخشی دیگه...نا سلامتی عروسی هااا.
گفتم: اگه بین خانم ها باید بدرخشم، باز یه چیزی...
سحر چشم هایش رو گرد کرد و گفت: منظورت چیه؟ نکنه ....
گفتم: آره دیگه... من که گفته بودم... نمی خواهم جلوی مردها سر برهنه بیام.
سحر مثل همیشه عصبانی شد و گفت: ای بابا... دلارام اون شب رو خراب نکن دیگه. بابا فقط یه شبه. آخه مگه آدم چند بار عروس میشه. باید اون شب آدم خیلی خوشگل بشه. همه هم خوشگلی های آدم رو ببینن...
خاله هم پشت حرف سحر را گرفت و گفت: یک شب که هزار شب نمیشه خاله جان. حالا اون شب یه کم به خودت تعطیلی بده.
 حرف های آن ها من را یاد حرف های بعضی از دوستانم که توی این یک ماه توی گوشم می‌خواندند می‌انداخت.
سحر گفت: دلارام، اگه اون شب رو عالی نگذرونی بعدا پشیمون میشی هاااا. بعدا دلت می سوزه که چرا فلان کار رو کردم، چرا فلان کار رو نکردم. یه کاری بکن بعد ها پشیمون نشی.
خاله آخرین کارت ها را برداشت و شروع کرد به نوشتن. گفت: حالا چی کارش داری سحر؟! بذار هر جور خودش دوست داره باشه.
اما مهناز که صورتش رو بلند کرده بود و به صورتم نگاه می کرد در تمام آن مدت حرفی نزد.
وقتی تمام کارت های عروسی آماده شدند، خاله و سحر بلند شدند که بروند. خاله شالش را شل انداخت روی سرش و موهایش را روی پیشانی اش حالت داد و گفت: مامانت اومد بهش سلام برسون بگو خاله عجله داشت نمی تونست منتظر بمونه. ازش معذرت خواهی کن...
باهاشون خداحافظی کردم و به اتاقی که حالا فقط مهناز توی آن  نشسته بود برگشتم.
آلبوم عکسی رو که سحر روی چهارپایه چوبی کنار دیوار گذاشته بود را برداشتم و شروع کردم به ورق زدن.
با دیدن هر کدام از عکس ها، لبخندی بر لبم می نشست. هر کدام از آن ها من را یاد خاطره ای می انداخت.
 سکوت اتاق با صدای مهناز شکست: دلارام!
چشمانم را از روی آلبوم برداشتم و گفتم: چیه؟
با صدای آرامی که با غمی همراه شده بود گفت: حالا می خواهی چی کار کنی؟
گفتم: چی رو چی کار کنم؟
گفت: عروسیت رو دیگه .... همین چیزهایی که خاله ات این ها می گفتند. می خواهی....؟
گفتم: نمی دونم... خودم هم نمی دونم می خواهم چی کار کنم...
بعد از چند لحظه سکوت که چشمانم را روی عکس های آلبوم می گرداندم گفتم: مهناز واقعاً عکس ها چه قدر حرف دارند... هم خوشی های به یاد ماندنی دارند و هم خوشی های فراموش شدنی....
مهناز گفت: منظورت چیه؟
گفتم: وقتی به عکس های گذشته نگاه می کنم، می بینم تموم اون وقت هایی که فکر می کردم خیلی زیبا شدم و اون شب برای لذت بردن نباید فرصت رو از دست بدهم، به راحتی تموم شده و تنها توی آلبوم، عکس هایی از اون ها باقی مانده. عکس هایی که فقط گاهی سراغ اون ها میریم. نفس عمیقی کشیدم و با ورق زدن آلبوم ادامه دادم: واقعاً همه چیز زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنیم می گذره. مثل یک چشم بر هم زدن... حتی دیگه کسی یادش نمی آید که اون شب دقیقا کی چه شکلی شده بود.... اگر هم یادشون بیاد یک چیز گنگ و مبهم توی ذهنشون میاد...
آلبوم رو بستم و گفتم: مهناز چرا ما می خواهیم به همه اثبات کنیم که خیلی زیبا هستیم؟
مهناز سری تکان داد و گفت: نمی دونم... شاید فکر می کنیم اگه همه بدونن ما زیبا هستیم به آرامش می‌رسیم... آرامشی که هیچ وقت با این کار به دست نمیاد... ولی یه چیز رو خوب می دونم، اون هم اینه که این که میگن اگه اون شب رو عالی نگذرونی بعداً پشیمون میشی، راست میگن... من هم شب عروسی ام کاری کردم که هیچ وقت پشیمون نشدم. به خودم گفتم این یک شب، همون شبی هست که باید عشقم رو به خدا ثابت کنم. این شب دیگه برایم تکرار نمیشه. هرجا که مرد نامحرمی بود نمی گذاشتم لحظه ای صورتم، بدنم یا موهام دیده بشه و هیچ وقت هم پشیمون نشدم چون برای کاری که کردم پیش خدا شرمنده نیستم.
 دلم آرومه. دلارام! کاری بکن که هیچ وقت پشیمون نشی. هیچ وقت... حتی وقتی که فرصتت برای زندگی توی این دنیا تموم شد...
به فرش خیره شدم و به فکرفرورفتم.
 گفتم: آره... راست میگی... نباید کاری بکنم که روزی پشیمون بشم... 
تصاویر
  • یک شب هزار شب نمیشه
ارسال نظر جدید

نام

ایمیل

وب سایت

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:




مطالب شماره 65 مجله اطلسی ها

راهکارهای پیشگیری از تشدید آسم و آلرژی در زمستان
رژیم هفتگی عالی برای چربی‌سوزی سریع
دوستت دارم زندگی
ضرورت و اهميت كتاب خواني براي كودكان
7 خـطا در حـین اسـتفاده از مایـکروویو
غـذا خـوردن صحـیح در محـل کار
درد دل گروه های زباله گرد
محسن چاوشی، خواننده محبوب پاپ: برای دل خودم می خوانم
اثرات آب و هوا بر خلق و خوی افراد
خورشت پرنده های کمیاب
افتادن در مسیر پر خطر اعتیاد
گفت و گو با همسر شهید محمد محمودی؛ موقع عقد دعا می‌کردم زود شهید نشود!
درخواست اغلب خانم ها از همسرانشان در ماه پایانی سال؛ کـمکـم کـن!
گفتگو با محکوم به اعدام 19 ساله؛ زندگي، عاشقي و کابوس‌دار
رفتار آزار‌ دهنده‌ای که دیگران را از شما دور می‌کند
نوروز 96 با بازیگران مشهور
گفتگو با يك دختر تن فروش؛ هیچ چیز برایم مهم نیست
گیاهان خانگی تمیزکننده هوا
یک شب هزار شب نمیشه
هشدارهای پلیسی؛ پیشگیری از سرقت موتورسيکلت
سرقت مسلحانه
داستان کوتاه؛ کار دنیا برعکس است
لباس عید می خوام مامان!
کوآلای قهرمان
نه بیش تر از دوستام!
فرزند معلول خود را خوشبخت کنید
پس کوچه های اطلسی
ازدواج به سبک چینی ها
رفع خشکی بدن
گفتگو با معتادی که 10 بار ترک کرده است
از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی
ترکیب شبکه های اجتماعی و آموزش الکترونیک
کباب کوبیده با طعمی متفاوت
هات چاکلت تافی
چیز کیک شکلاتی
قهرمانی تیم اطلسی ها در مسابقات تیراندازی اصحاب رسانه خوزستان
زیبایی چقدر در انتخاب همسر نقش دارد؟
چشیدن طعم شیرین موفقیت
دات نت نیوک فارسی