تعداد بازدید: 770
تعداد نظرات: 0

گفتگو با محکوم به اعدام 19 ساله؛ زندگي، عاشقي و کابوس‌دار

گفتگو با محکوم به اعدام 19 ساله؛ زندگي، عاشقي و کابوس‌دار
    مريم يوشي زاده
چهارپایه از زیر پایش کشیده می شود. طناب دار حلقش را می فشارد و او مثل عروسک خیمه شب بازی رقصانی که فقط یک طناب مرئی دارد، با صدای خرخریی خفه، تند تند پاهایش را در هوا تکان می دهد و کمتر از چند ثانیه بعد، طوری که انگار قیچی بزرگی همه نخ های نامرئی تنش را همزمان بریده باشد بی حرکت می شود.
صابر، شب ها با این خیال می خوابد و صبح ها از وحشت آمدن آدم هایی که قرار است به اتاق قرنطینه پیش از اعدام منتقلش کنند، از خواب می پرد.
او از 15 سالگی - که در نزاعی خیابانی، ناخواسته مسبب مرگ مردی شد - چشم انتظار دار است. حکم اعدامش تائید شده است و در 16 سالگی از کانون اصلاح و تربیت به زندان رجایی شهر کرج فرستاده شده و بیش از 3 سال است که در سلولی با مساحتی کمتر از 6 متر مربع زندگی می کند تا به سن قانونی مردن برسد و شاید به همین خاطر، وقتی گفتم می خواهم به مناسبت نوروز با او گفتگویی داشته باشم، تلخ لبخند زد و تکرار کرد: «نوروز؟... اینجا؟...»
ما در این گفتگو با صابر شربتی از زندگی و عاشقی و دار حرف زده‌ایم و نمی دانیم وقتی شما آن را می خوانید حکم اعدامش اجرا شده است یا ... این حرف ها شاید آخرین یادگاری های صابر برای مادرش در بهشهر باشد که هر بار برای گرفتن عکس های قدیمی صابر با او تماس گرفتیم گریست و بین گریه‌هایش قسممان می‌داد که آیا از اعدام پسرش خبری داریم؟
صابر! تا حالا خواب دیدی اعدام بشی؟
خواب؟! چی بگم؟! خواب می بینم ولی فراموش می کنم. انگاری آلزایمر گرفتم. هی فکر و خیال می کنم . تو همون فکر می خوابم، تو همون خواب، می پرم. نمی دونم خواب چی می بینم که می پرم. یک بار هم رفتم واسه اعدام ولی نام پدرم توی پرونده‌ام اشکال داشت، برگشت خورد که رفع اشکال بشه.
چند بار مجبور شدی صحنه قتل رو بازسازی کنی؟
هیچ بار .
معمولا یادش می افتی؟
آره، خیلی.
وقتی یادش می افتی « ای کاش» داره؟
می شه که نداشته باشه؟!
چند ساله که در زندان هستی؟
4 سال و چند ماهه. 18 فروردین این سالی که می یاد 19 سالگیم تموم می شه.
اون روز چه اتفاقی افتاد؟
حوالی 6-5 غروب 27 مرداد سال 84، آفتاب رفته بود. من و پسر عموم که اون موقع سرباز بود می رفتیم پاکدشت، خونه خواهرش. توی راه سوار یک پیکان سفید شدیم و پسرعموم و راننده سر موضع ساده ای با هم جر و بحث کردند.
موضوع ساده، چه طور تبدیل به دعوا شد؟
پسر عموم گفت «صدای ضبط رو کم کنید ما می خواهیم صحبت کنیم.» اون ها گفتند«ما می خواهیم بلند گوش کنیم مشکلی دارید؟» سر همین قضیه دعوا شد.
دعوا چه طورتبدیل به قتل شد؟
راننده با قفل فرمون از در پیاده شد. اومد طرفم . درگیر شد. من به پشت کف آسفالت خیابان بودم. کتک می خوردم. بعد با چاقو زدمش. کیف مدرسه ام رو برداشتم که فرار کنم....
مگر مدرسه می رفتی؟
نه. مدرسه نمی رفتم اما کیف مدرسه داشتم. 9 ساله که بودم پدرم فوت کرد. درسم از پایه خراب شد. تا راهنمایی بیشتر نخوندم. یک سال می شد که ترک تحصیل کرده بودم. توی تراشکاری کار می کردم.
تو از صحنه قتل، فرار کردی؟
خواستم فرار کنم. مردم ریختند سرم، کتکم زدند. گفتند«مرد!» گفتند«قصد قبلی داشتی.» گفتم «اتفاق بود.»
راننده 30 ساله و درشت هیکل بود و تو 15 ساله و احتمالا ریز جثه بودی، چه طور ضربه چاقوت باعث فوتش شد؟
نمی دانم. قاضی گفت «واسش چاقو پرت می کردی . روی دستش جای چاقو بود.» اما من 5 ساله که می گم« دستش رو نزدم.» یکی از قاضی ها هم فقط پرسید «تو مقتول رو زدی یا نزدی؟» گفتم: «زدم. ولی فقط یکی توی پهلوش» اون ها 4 نفر بودند، ما 2 نفر. به قاضی گفتم «چرا از بقیه اون ها که با راننده بودند چیزی نمی پرسی؟»
بعد از این که مردم گرفتندت چی شد؟
ترسیده بودم. با چشم بند و پابند منتقلم کردند بازداشتگاه. از مچ دستهام آویزونم کردند. هرچند ساعت یه بار کتکم می زدند. ببین! هنوز جای دستبند روی مچ دستم هست. بعدها بازپرس که زخم دستم رو دید ناراحت شد. گفت « این چیه؟!» مامور گفت « بگو توی دعوا زدند. »
اگر با خودت چاقو نداشتی، شاید این اتفاق نمی افتاد. چرا چاقو حمل می کردی؟
جو محله ناامن بود، نمی شد چاقو نداشته باشی. سنم هم کم بود، مجبور بودم از خودم دفاع کنم. چاقو قیافه قشنگی داشت، اصلا به خاطر قیافه اش خریده بودمش.
قبل از این اتفاق، باز هم دعوا کرده بودی؟
آره اما نه با چاقو.
چاقو داشتی و استفاده نکردی؟
نه. اون وقت ها چاقو نداشتم.
بعد از این حادثه تو به کانون اصلاح و تربیت فرستاده شدی و باید تا 18 سالگی اونجا می موندی پس چرا 16 سالگی به زندان رجایی شهر کرج رفتی؟
خودم نامه نوشتم که بیام اینجا. یکی دوبار هم شلوغ کردم که مجاب شان کنم. نمی خواستم شاکیم احساس کنه توی کانون بهم خوش می گذره. کانون مثل زندان نبود.
کانون چه جور جایی بود؟
شبیه پارک بود. حدود 15-10 نفر از 250 نفری که توی کانون بودند جرم شان قتل بود. اما بیشترشان آزاد شدند یا شاکی رضایت داد یا تبرئه شدند.
زندان رجایی شهر چه جور جائیه؟
زندان بزرگیه، درهای آهنی داره با 5 تا اندرزگاه که هرکدوم سه تا سالن دارند. طول و عرض سلول من و هم سلولیم دو سه قدم بیشتر نیست. یه پنجره اریب خیلی کوچک هم داریم که آسمان از اون پیداست. ما لباس مخصوص زندان نداریم.
زندان رجایی شهر جای مجرمان زیادی خطرناکه، ساعت های تو اونجا چه طور می گذرند؟
مدرسه رو دوباره شروع کردم. الان سوم راهنمایی هستم.
پس احتمالا سال آینده دبیرستان می ری؟
اگر کارم درست بشه می رم بیرون، درسم رو ادامه می دم اما اگر درست نشه که.....
بجز مدرسه رفتن، وقتت در زندان چه طور پر می شه؟
با نماز و قلاب بافی و حرف زدن با بقیه زندانی ها.
در زندان هم عیدها، سفره نوروز پهن می شه؟
عید اینجا عادیه. سفره هفت سین اینجا پهن نمی شه. از سفره هفت سین، سیرهست اما سمنو نیست. بعضی ها سبزه هم می یارن. گاهی وقت ها خانواده های زندانی ها یه چیزهایی براشون می یارن اما سفره ای نداریم. فیلم ها رو باور نکن. اینجا خبری نیست. سال که تحویل می شه بعضی از زندانی ها با هم دست می دهند، بعضی ها هم حوصله این کارها رو ندارند. توی کانون اصلاح و تربیت که بودیم سفره هفت سین می چیدند.
تو به معجزه اعتقاد داری؟
آره .
تا حالا چند تا معجزه دیدی؟
فقط یکی. توی مشهد یه فلج شفا گرفت.
فرض کن درباره توهم معجزه ای اتفاق بیفته و خانواده مقتول از قصاصت بگذرند. چه طوری زندگی رو شروع می کنی؟
درست.
درست یعنی چی؟
یعنی بر می گردم سرکار تراشکاری. پی دعوا نمی رم.
فکر می کنی اون ها تو رو ببخشند؟
نمی دونم.
اگر تو جای خانواده مقتول بودی از قاتل می گذشتی؟
نمی تونم خودم رو جای اون ها فرض کنم. خیلی سخته.
اگر تو پسری داشتی که به همین ترتیب در درگیری به قتل می رسید، قاتل رو می بخشیدی؟
کار من با قصد قبلی نبود. من نمی خواستم از چاقو استفاده کنم. من نمی خواستم کسی رو بکشم. فقط یه اتفاق بود که بدبختم کرد. اگر اون قاتل هم در همین شرایط بود می بخشیدمش.
تا حالا برای آزادیت نذر کردی؟
نه. نذر آزادی نکردم.
چرا ؟
(سکوت)
اگر آزاد می شدی، اول کجا می رفتی؟
کربلا. نمی رفتم خونه خودمون. می رفتم خونه خواهرم که برم کربلا.
چند تا خواهر و برادر داری؟
من تک پسرم با 4 تا خواهر که 2 تاشون از من کوچکترند. مادرم هر ماه می یاد دیدنم. خواهرهام هم هر یکی دو ماه یکبار سر می زنند.
از دنیای بیرون از زندان از همه بیشتر دلت واسه چی تنگ شده؟
هیچی اون بیرون ندیدم. دلم واسه هیچی تنگ نشده فقط..... دلم واسه مادرم می سوزه .
چرا؟
(سکوت)
اگر یه ساعت از دنیا باقی مونده باشه، برای تو چه طور می گذره؟
حلالیت می طلبم. با مادرم حرف می زنم. یه ساعت رو می خوام با مادرم حرف بزنم.
آخرین باری که حسابی گریه کردی، کی بود؟
این سری که رفتم دادگاه، دامادمان رو بعد از سه سال دیدم. گریه کرد من هم گریه‌ام گرفت. همون دادگاهی بود که حکم قصاصم رو تائید کرد، ما بیرون دادگاه گریه کردیم.
دوست داری دوباره به دنیا بیایی؟
نه. اگر زندگی بخواد همینطوری پیش بره... نه!
بدترین کابوس تو چیه؟
دار.
اگر حق داشتی در دنیا فقط جای یه آدم دیگه باشی، انتخابت کی بود؟
دوست داشتم جای پدربزرگ مادریم باشم.
چه انتخابی! آخه واسه چی؟
اسم مادرم رو این که هست نمی گذاشتم.
اسم مادرت چیه؟
زینب. به پدربزرگ و مادرم هم گفتم. شاید علت این که مادرم این همه رنج می کشه اسمش باشه. بیشتر زینب‌ها زندگیشون پر رنج می‌شه. اون از زینب، این هم از صابر.
وقتی دنبال عکس هات می گشتم مادرت گفت از 5 سال پیش تا حالا هیچ عکسی ازت نداره، چرا؟
5 ساله که برنگشتم خونه. حتی عکس های قدیمیم رو هم از مادرم گرفتم. توی زندان هم یکی دوبار عکس گرفتم. اون عکس بهنود شجاعی با پیرهن قرمز رو دیدی؟ همون که روی سنگ قبرشه؟ اون پیرهنه منه. اون روز با هم عکس گرفتیم.
بهنود دوستت بود؟
آره. همیشه می گفت صابر توی زندان قد کشیده. آخرش هم کشیدنش بالا. سری اول که می بردندش برای اجرای حکم، پرونده من هم واسه اجرا رفت اما فر خورد. گفتم که. نام پدر اشکال داشت.
دلت واسه بهنود تنگ شده؟
آره. از رفیقام زیاد اعدام شدند.
یه آرزوی شدنی بگو.
شفای مریض ها.
خیلی کلی گفتی، راجع به خودت بگو؟
واسه خودم آرزویی ندارم .
بخشیده شدنت آرزو نیست؟
اون رو خدا باید بخواد.
یه آروزی نشدنی؟
دلم می خواست زمان برگرده عقب. دوباره 27 مرداد سال 84 بشه اما من چاقو همراهم نباشه.
یه رویا؟
دلم می‌خواست چشم باز کنم ببینم توی مشهدم.
تو تا حالا عاشق شدی؟
آره. اون هم یه بدبخت تر از من بود.
کی؟
ولش کن! این حرف ها خوب نیست.
اون ازدواج کرده؟
نه. فکر نکنم.
وکیلت می‌گه تو پسر خوبی هستی ولی یه حادثه زندگیت رو خراب کرد.
اون خوبه همه رو خوب می بینه .
خوبی از نظر تو یعنی چی؟
نمی دونم.
می خوام یکسری کلمه بگم و تو احساست رو درباره شون بگی. بگذار از بدترین شروع کنم مثلا، دار؟
کابوسی که هر شب تکرار می شه.
زندان؟
تباه شدن زندگی آدم ها.
مقتول؟
متاسفم.
قتل؟
بزرگترین فاجعه زندگیم.
چاقو؟
هیچ وقت حملش نکنید.
زندگی؟
عاقبتش تلخ بود.
مدرسه؟
دلم براش تنگ شده.
عاشقی؟
بنویس آه. فقط بنویس آه.
مادر؟
خوشبخت نیست.
پشیمانی؟
تموم نشدنیه.
از مرگ می ترسی؟
هم آره، هم نه. خودم نمی ترسم اما واسه مادرم می ترسم که بعد از مردنم تنها می شه.
درباره اتاق قرنطینه که اعدامی ها رو یه روز قبل از اعدام اونجا می برند چیزی شنیدی؟
آره. یه سوئیته.
یه سوئیت تاریک؟
تاریک یا روشن چه فرقی می کنه؟!
24ساعت قبل از اعدام رو چیکار می کنی؟
(سکوت طولانی) می خوابم. قرآن می خونم. چیکار کنم؟
به نظرتو مراسم اعدام چه شکلیه؟
می برندت پای چوبه دار، به شاکی می گن «رضایت می دی یا نمی دی؟» اون اگر بگه نه، اون وقت آویزونت می کنند.
فکر می کنی بعد از مرگت چی می شه؟
وقتی خیلی کوچیک بودم خیال می کردم یه آدم جدید می شم و دوباره به دنیا می یام اما حالا فکر می کنم اگر بمیرم یکی دیگه با طرز فکر من متولد می شه.
اگر قرار بود یه اتفاق بد رو تغییر بدی، کدوم حادثه زندگیت رو انتخاب می کردی؟
یه کاری می کردم که آقام فوت نکنه. اگر ترس از آقام بود حتما می رفتم مدرسه، دعوا هم نمی کردم. هیچکدوم از این اتفاق ها هم نمی افتاد.
قشنگ ترین شعری که در زندان خوندی، چیه؟
من آن خزان زده برگم /که باغبان طبیعت / برون فکنده ز گلشن / به جرم چهره زردم.
به نظرت اولین احساس آدم ها بعد از مرگ چیه؟
فکر کنم بعد از مرگ، ترست می ره. جونت که گرفته می شه انگار آب سرد ریخته اند روی آتیش خیالت راحت می شه.
تو هر شب با خیال دار می خوابی و صبح با وحشت مرگ از خواب بیدار می شی، این ترس همیشگی چه جور احساسیه؟
روزی که بی دار می شی و می بینی هنوز وقت اعدامت نیست از این که امروز هم نمردی و حق داری زندگی کنی، خوشحالی. اما وقتی حرف اعدام رو می زنند داغون می شی، مثل بهنود که سری اول واسه اجرای حکم رفت و10 کیلو وزن کم کرد. من هم وقتی پرونده ام برای اجرا رفت ترسیده بودم. حتی نمی تونستم غذا بخورم .
صابر! اگر خانواده مقتول بر حسب اتفاق این گفتگو رو بخونند، چه پیغامی براشون داری؟
فقط دلم می خواد اون ها بدونند که توی اون حادثه من کم سن و کم عقل بودم و کاری که کردم کاملا ناخواسته پیش اومد. خوش به حال پسر شما که رفت اما من که موندم بدبخت شدم. 
تصاویر
  • گفتگو با محکوم به اعدام 19 ساله؛ زندگي، عاشقي و کابوس‌دار
ارسال نظر جدید

نام

ایمیل

وب سایت

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:




مطالب شماره 65 مجله اطلسی ها

راهکارهای پیشگیری از تشدید آسم و آلرژی در زمستان
رژیم هفتگی عالی برای چربی‌سوزی سریع
دوستت دارم زندگی
ضرورت و اهميت كتاب خواني براي كودكان
7 خـطا در حـین اسـتفاده از مایـکروویو
غـذا خـوردن صحـیح در محـل کار
درد دل گروه های زباله گرد
محسن چاوشی، خواننده محبوب پاپ: برای دل خودم می خوانم
اثرات آب و هوا بر خلق و خوی افراد
خورشت پرنده های کمیاب
افتادن در مسیر پر خطر اعتیاد
گفت و گو با همسر شهید محمد محمودی؛ موقع عقد دعا می‌کردم زود شهید نشود!
درخواست اغلب خانم ها از همسرانشان در ماه پایانی سال؛ کـمکـم کـن!
گفتگو با محکوم به اعدام 19 ساله؛ زندگي، عاشقي و کابوس‌دار
رفتار آزار‌ دهنده‌ای که دیگران را از شما دور می‌کند
نوروز 96 با بازیگران مشهور
گفتگو با يك دختر تن فروش؛ هیچ چیز برایم مهم نیست
گیاهان خانگی تمیزکننده هوا
یک شب هزار شب نمیشه
هشدارهای پلیسی؛ پیشگیری از سرقت موتورسيکلت
سرقت مسلحانه
داستان کوتاه؛ کار دنیا برعکس است
لباس عید می خوام مامان!
کوآلای قهرمان
نه بیش تر از دوستام!
فرزند معلول خود را خوشبخت کنید
پس کوچه های اطلسی
ازدواج به سبک چینی ها
رفع خشکی بدن
گفتگو با معتادی که 10 بار ترک کرده است
از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی
ترکیب شبکه های اجتماعی و آموزش الکترونیک
کباب کوبیده با طعمی متفاوت
هات چاکلت تافی
چیز کیک شکلاتی
قهرمانی تیم اطلسی ها در مسابقات تیراندازی اصحاب رسانه خوزستان
زیبایی چقدر در انتخاب همسر نقش دارد؟
چشیدن طعم شیرین موفقیت
دات نت نیوک فارسی