تعداد بازدید: 1077
تعداد نظرات: 0

ضربان

 مریم شیعه علی




ضربان
گوشم را می چسبانم روی سینه ات، با همه خستگی سفر، قلبت  آرام و ملایم می زند...
زیر لب آهسته دعا می کنم ...
سرت را که کمی جا به جا می کنی، خودم را عقب می کشم ... دلم می خواهد هنوز بیدار نشوی و من بنشینم و این آرام ضربان دار را بشنوم و بعد یکی یکی دعاهایم را زمزمه کنم ...
کاش زود بیدار نشوی، کاش صدای بنایی خانه همسایه به این زودی ها بلند نشود.
آخر می دانی باید برای همه دعا کنم ... دلم تا هفته بعد طاقت نمی آورد...
پلکهایت که کمی تکان می خورند، دستم را به لبه تخت چوبی ات می گیرم و بی آنکه بفهمی خودم را می رسانم سمت در...
با صدای آویزهای در، سرت را می چرخانی سمت من ...
پاهایم مرا تا آشپزخانه هل می دهند، کتری را پر از آب می کنم و می گذارم روی گاز تا جوش بیاید ...
هنوز محو دعایی هستم که نکردم ... می آیی و می نشینی روبرویم، مثل همیشه بسته کوچک نبات را به همراه پارچه ای سبز می گذاری جلویم ...
لب هایم منبسط می شوند و گونه هایم بالا می آیند ... بخاری غلیظ از کتری آب بلند می شود ... تا چای دم بکشد نبات ها را می اندازم توی لیوان و پارچه سبز را می گذارم  کنار حجم سبز پارچه های دیگر...
در ساکت را که باز می کنی آن پر سبز رنگ کوچک که هزار بار به ضریح چسباندی را بغل می گیرم...
نگاهم از خط کج مشکی روی قاب عکس مادر بالا می رود...
کت فرمت را از داخل ساک بر می دارم و تنم می کنم، صدای خنده هایت بلند می شود در گوش های من، با آن لباسی که به تنم زار می زند و موهای پریشانی که هر دسته اش راه را گم کرده است...
دست می بری لای موهایت و از سپیدی شان شکایت می کنی ... دوست ندارم رنگی شوند ... دلم می خواهد سپید بمانند؛ مثل قلبی که از مشهد آورده ای ...
خودت گفتی نماز که می خوانی تمام صحن حرم قد می کشد جلوی چشمانت ...
تا ضربان قلبت آشفته نشده، باید گوشم را بچسبانم روی سینه ات...

-----

در امتداد یک سکوت
چشم که باز می کنم، ردپایم بر این دنیای خاکی مدام تکرار می شود ... هنوز هم حجم حرفهایم بیشتر از دو رکعت نماز حاجتی است که در صحن و سرایت می خوانم... چقدر در پس انتهای این خستگی ها به نگاه سبز تو تکیه کرده ام ... و تو در نهایت این سکوت لبخند زده ای ...
وقتی چشم های بسته ام نماز صبحم را به قضا سپردند، تو همچنان صدایم می زدی ...
خورشید موهای فرفری اش را شانه نکرده بود که چشمانم در جذر و مد این غفلت گم شد...
روبرویت که ایستادم، لبخند زدی و باز سجاده ام در زردی این طلوع سبز شد...
می دانستم عمق فاصله را از سر انگشتانم تا مشبک های ضریح تو ...
دوباره آمده ام آقا جان ...
آمده ام تا با قلموی این احساس بر قلب یخ زده ام رنگ بپاشی ...
می دانی چقدر در حجم این دلتنگی ها صدایت زدم ...
مدتی است پرستو های قلبم بال شکسته اند و در اوج این عروج درد می کشند ... بی شک منتظر مرهم دستهای تو هستند ... می خواهم حس کنم بودنت را در میان قنوت چشمانم ...
آمده ام تا تقدیر این روزهای تلخ را در استقامت دعاهایم به اجابت رسانی...
و من در حریر باران خورده چشمانم نظاره گر گنبد نورانیت باشم...
یا رضا...
به راستی صدایم کرده ای...
و من از پشت دیوارهای به هم تنیده این روزگار از آخرین کوچه بن بست
به قاب سبز دریای بی کرانت پرواز می کنم...
نگاهت را از چشم های نم دار این روزهایم نگیر ...که من محتاج یک نگاه توام...
اذن دخولم را بپذیر مولای من...

-------

مادربزرگ
چشم های درشتش را چپاند پشت عینک گرد ته استکانی و رویش را محکم گرفت.
تا با عصای چوبی اش به سمت ساک دستی چهارخانه کنار اتاق بیاید، ساک را برداشتم، سمعک را روی گوش های خسته اش جا انداختم و گفتم:
آماده ای مادر جون...
قرار نبود اتفاق خاصی بیفتد، اما روزهایی که مادربزرگ مهمان خانه ما بود، شنیدن خاطره های جوانی و خواندن شعر و تصنیف هایش برایم مهمتر از خواندن کتاب های درسی و نکات کنکوری بود.
مادربزرگ خانه یمان را پر از مهمان می کرد... اصلا با آمدنش دلتنگ نبودی...
دلم می خواست روزها کش بیاید و دیرتر از پیشمان برود...
اما یک روز سرد زمستانی، وقتی چای داغ کنار پنجره تمام بخارهایش را به باد داده بود ، سمعکش را بیرون آورد، عینک گرد ته استکانی ماند روبه روی پنجره ی اتاق تا قاب همیشگی گل های شمعدانی باشد ... از آن روز ساک چهارخانه گوشه کمد جا خوش کرد تا سوغاتی باشد برای دل خسته ی ما...
ارسال نظر جدید

نام

ایمیل

وب سایت

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:


مطالب شماره 64 مجله اطلسی ها

ابر غم را از آسمان زندگی پس بزن
چای باید سـبز باشه
پولدارها لاغرترند
قلب همسر ت را جادو کن
مصاحبه اختصاصی اطلسی ها با رضا صادقی؛ خواننده، آهنگساز و ترانه سرا: دخترم تیارا مهربان ترین مادر دنیا را دارد
زندگی روی باتلاق
خوش تیپی لذت بخش پس از شکست عشقی
چتر هوشمند با قابلیت پیش بینی وضعیت آب وهوا
نزد همه کس عزیز باشید
شیوه های استفاده بهتر از رسانه های اجتماعی
کلسترول بی سر و صدا بالا می رود
گفت و گو با بیتا سحرخیز، چهره محبوب مردمی؛ شخصیت ملکا روی من تاثیر گذاشته است
تست خوشبختی؛ چقدر احساس خوشبختی می کنید؟
می خواهم خوش اندام شوم
خرما معجزه سلامتی
بیمارفضـای مجـازی هـستم
شناسایی آسیب خودروی دست دوم پیش از خرید
دوراز چشممان باد!
رایگان و آنلاین بیاموزید
هشدار پلیس را جدی بگیرید
کاظم سلیمی؛ جانباز دفاع مقدس: شنیدن صدای آهنگران بر دل تنگی و شوق من می افزود
ضربان
در جستجوی شادی و خلاقیت گمشده کودکان؛ اسباب بازی هست، لذتی نیست
وقتی که نباید قهوه بنوشید
شفاف تر شدن برخی وقایع تاریخی در پرده نقره ای
تهیه آسان ترین غذا ها در کمتر از ۳۰ دقیقه
لذت بردن از زندگی؛ تنها ماموریت توست
تغییرات 15 دقیقه ای
پیام دختری که توانست بر بیماری خود غلبه کند؛ ام اس برابر با ناتوانی نیست
با طاسی خداحافظی کنید
پس کوچه های اطلسی
محمد، اسفند دود کن چهار راه ها: فقر، کار مرا از من گرفت
گزارشی از خانواده اروندکناری که 6 فرزند معلول دارد؛ اینجا 11 سالگی یعنی پایان دنیا
کثیف ترین مرد ایران سالم است / مرد کثیف اروپا جان باخت
ساده و موثر برای سلامتی
زکام؛ مرضی برای تمام فصول
کدبانو، کدبانو باش
بانوی کدبانو
زنان ديرتر از مردان اصول رانندگي را فراموش مي‌كنند
دات نت نیوک فارسی